manokavir
آرزوهای دیروز و امروز

ده سال پیش توی همین روز، من در خیالات و اوهام، خودم رو توی یه دانشگاه بزرگ می دیدم و شاگرد درسخون کلاس و حالا...

اون خیالات به واقعیت بدل شدن. من از یک دانشگاه بزرگ فارغ التحصیل شدم و حاصل سالها تحصیل شده یک خانم مهندسی که با اعتماد به نفس کامل، بخش کنترل کیفی یک کارخونه کوچک رو اداره می کنه. اما نمی دونه چی میخواد. تنهاست و تنهایی زجرش میده.

هدفای بزرگ و همت کم و خستگی مشخصه­های دیگه­ی اون دخترن. توی شهری زندگی می کنه که حتی یه دل به یادش نمی تپه. از دوستاش دوره و دلتنگی اونا هم شده براش قوز بالا قوز.

هر وقت به پارک میره و محل بازی بچه ها رو می بینه. میره به دوران دبستان و پارک نزدیک خونه که کنار ریل قطار بود. دخترک ظاهرا در حال تاب خوردن بود. اما در واقع غرق رویاها بود. با خودش فکر می کرد میشه روزی منم سوار این قطار بشم، دوست داشت داخل اونو ببینه. تصور اینکه روزی این رویاش بدل به واقعیت بشه براش سخت بود.

8 سال بعد او به مدت 7 سال مسافر دائم این قطار بود. یادش نمی ره که اولین بار، قطار براش طعم تلخ و سوزناکی داشت. طعم گس غربت و دوری از خانواده و شهر دوست داشتنی­اش. دخترکی که حتی یه روز دوری از خونه و خانواده اشکش رو درمی­آورد، حالا کیلومترها از اونا دور بود و حداقل تا یک ماه دیگه نمی­تونس ببیندشون. توی قطار تمام تلاشش رو کرد که جلوی باباش اشکاش در نیاد. از دو هفته پیش که فهمید باید بره تهران، مدام اشک می­ریخت. به چهره اعضای خانواده و فامیل و خیابونای شهر که نگاه می­کرد گریه اش می­گرفت، با خودش می گفت یعنی من باید زندگی در جای دیگه و با آدمای دیگه رو تجربه کنم پس دلتنگی­هامو چه جوری درمون کنم.

فردا صبح باباش گذاشتش تو دانشگاه و خودش رفت. بعد از بازدید از دانشکده، سال بالایی­ها اومدن دنبالشون و همه رو بعد از عبور از یکی دو خیابون به خوابگاه بردن. خوابگاهشون همسایه دیوار به دیوار سفارت فلسطین بود. همه توی نمازخونه جمع شدن. او هم با دوتا از بچه­ها جداگونه هم­صحبت شد: مرضیه دانشجوی مهندسی پزشکی و سمیه دانشجوی مهندسی شیمی. جالب بود که سه تایی باهم افتادن توی یک اتاق.

حالا دیگه در حسرت روزی بود که حرکت قطار به اون هشدار نده که وقت رفتنه دوباره. باید دل بکنی از ریشه­هات و تا یکی دو ماه نبینیشون

الان در جایی نزدیک خانواده و شهر خودش زندگی می­کنه و قطار دوباره براش غریب شده. زندگی یعنی تکرار. خواستن و تکراری شدن و آرزوی روزهای گذشته را داشتن. یعنی دلتنگی من برای روزهای دانشگاه و دوستان. یعنی دلتنگ همون خوابگاهی بودن که بارها دلتنگی و غم غربت رو روی پشت بومش با اشکام فریاد زدم.

زندگی حدیث غریبیه، مگه نه؟!!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - فاطمه مصطفوي

باز می نویسم

احساس میکنم فصل سرد زندگی ام آغاز شده است، تنهایی دهشتناک، دوستانی که باید به ندیدنشون عادت کنم و شاید روزی فقط خاطره ای گذرا شوند و خدایی که بودنش برام غنیمته

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ - فاطمه مصطفوي

یک شعر از حمید مصدق

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

- خانه کوچک ما

سیب نداشت .

                                  

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

قصیده آبی، خاكستری، سیاه


من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب تو، تصویر می كنم
*********
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را دریابیم،
كه در آن دولت خاموشیهاست،
من شكوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی كه به من میگوید:
« گر چه شب تاریك است
« دل قوی دار،
سحر نزدیك است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
- پر مرغان صداقت آبی ست -
دیده در آینه صبح تو را می بیند.

از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری؟
- نه
از آن پاكتری.
تو بهاری؟
- نه،
- بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را.

هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
...
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون كن!
باز كن پنجره را!

تو اگر باز كنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس.
صحبت از سادگی و كودكی است.
چهره ای نیست عبوس.
كودك خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوكتی می بخشد.
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را میخواند!
- گل قاصدک آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز.
باز كن پنجره را!
صبح دمید.
*****
...
*****
...
و چه رویاهایی!
كه تباه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت ها،
كه به آسانی یك رشته گسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید.

دل من می سوزد،
كه قناریها را پر بستند.
كه پر پاك پرستوها را بشكستند.
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.
*****
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.
دستای تو توانایی آن را دارد؛
- كه مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگانی من هستی.
*****
...
من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
- سنگ طفلی، اما،
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت.
قصه بی سر و سامانی من،
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت:
« چه تهی دستی، مَرد!
ابرباورمیكرد.
*****
من در آیینه رخ خود دیدم
وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
*****
...
*****
...
...
با من اكنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اكنون چه فراموشیهاست.

چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
- خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز بر پا نكنیم

از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی برخیزد؟
چه كسی با دشمن بستیزد؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
- آویزد
*****
دشتها نام تو را می گویند.
كوهها شعر مرا می خوانند.

كوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند.

در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز - كه چه؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - كه چه؟

حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سینه ام آینه ای ست،
با غباری از غم.
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار.
...
من چه می گویم، آه ...
با تو اكنون چه فراموشیها؛
با من اكنون چه نشستن ها، خاموشی هاست.

تو مپندار كه خاموشی من،
هست برهان فراموشی من.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند!
                                                                                                  (حمید مصدق)

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

 

که می داند زیر این نقابی که سکوت بر چهره ات حک کرده چه دریای مواجی جای دارد. امواجی که گاه تا مرز نیستی می کشاندت و  باز تو مانده ای و  نخواستن ها و تلاش نکردنها و ناپویایی ها!!!!

وای نخواستنهاست که دیوانه ات می کند!! رویاهایت را دریاب و گرنه با آنکه بودنش آرزویت بود فرسنگها فاصله داری!

به یاد داشته باش در همه حال که مرگ رویاها، یعنی نیستی، یعنی مرده متحرک پژمرده بودن، چه آنکه رویایی نداشته که در پی اش باشد هیچگاه بر مرگ خود واقف نخواهد شد! 

تا کی می خواهی دلتنگی و دل آشوبه های عجیب شبانه ات را با بی خیالی نادیده انگاری!!!!!! دلتنگیهایی که حجم انبوه آن از نارضایتی ات از خود و از وقت هدردادنها ناشی می شود و بخش کوچکی، که آن را دستاویزی برای تنبلی ات قرار دادی، از حس غریب و ناشناسی ناشی می شود که شاید بتوان به خدا و ماوراءالطبیعه ربطش داد، حس در خود نگنجیدن، انگار بخوای قالب تهی کنی و بعد ببینی که به جاهایی گیر کردی و رهایی از قالب برایت سخت و غیرممکن است.

خود را دریاب که خود درمان دردت را می دانی و تنبلی مانع تحقق آرمانهایت شده!! خود را دریاب!  

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

 

این روزها دلم عجیب هوای چادر کرده و گوشه ی صحن یک امامزاده!

جایی خالی از  آشنا

یه کنج غریب و خلوت و گرم! یک وسعت عظیم خالی از هر گونه تعلقات دنیایی! پس دلم کویر می خواد و خدا!

این روزها بیشتر از هر روزی می اندیشم که من گم شده ام نمی دانم کی و کجا و چرا! شاید حتی گمشده به دنیا آمده ام!

شاید این نتیجه سرمای زمستان و فضای افسرده خونه باشه! آخه این روزا همه یه جور دیگه ان! آذین، طوبی، سیما، صفیه که امتحان داره و من که هنوز به خدا می اندیشم به اینکه چگونه باشم ایده آل ترین حالت کدومه! در انسانی زیستن که شکی ندارم البته اگر اراده اش رو داشته باشم اما ظاهرم چی؟ بهتره عاقلانه زندگی کنم با عقلی که اسیر احساسات نیست با عقلی که برای همه چیز دلیل منطقی داره! یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

يه جمله خوشگل

همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

 

آرش كمان گير از سياوش كسرايي

 
برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

كار كردن، كار كردن؛آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!

« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از بارو...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...

انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.

« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

تکرار

باز هم داستان چشمان خیس خواب آلوده تکرار شد

باز هم یک وجود ناقابل آگاهانه زیر دست و پا پهن شد

و هرکس به تناسب حال خود آن را لگدمال کرد

             و بعد

تمام آخهای یک روز جمع شدند و بالشتی را خیس کردند.

باز هم این وجود ناقابل فراموش کرد که هر روز به خود قول می دهد جمع و جور شود طوریکه هیچ کس جرات هو گفتن به آن را نیز نداشته باشد.

شاید در گذر از مرز خجالت به آنچه که روابط عمومی و گرمی رفتار می نامندش خود را فراموش کرد

شاید می اندیشد چنین رفتاری یعنی از خود گذشتن و به دیگران پیوستن و لازمه این پیوستن شاید خودشکستن باشد اما

دیگر نمی خواهد اینچنین بودن را

چیزی کم دارد چیزی کم دارد چیزی کم دارد

نمی داند چیست تلاش نمی کند تا بداند شاید حتی نخواهد که بداند

خدایا باز هم به تو متوسل می شود تا در ذهنش القا کنی آنچه را که باید باشد

اما در این صورت آیا خدایی تو و بندگی او زیر سوال نمی رود

چه اینکه بندگی یعنی تلاش برای رسیدن به آنچه که مطلوب تو و اوست و مهمتر از تو خود اوست!!!!!!!!!!! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي

 

مدتهاست که می اندیشم خود را جایی جا گذاشتم. آری من خود را لابلای صفحات روزنامه اعلام قبولی لیسانس جا گذاشتم قبل از ورود به دانشگاه و ورود به تهران خود را گذاشتم و با همه نداشته هایم آمدم تا آن شوم که آرزویم بود. آری آن بهترین دانش ّآموز شهر که همه به هوش و پشتکار و علاقه اش به درس غبطه می خوردند به یکباره یکی از درس نخوان ترین های دانشگاه شد. وقت هدر دادن شد همه زندگی اش . همیشه می اندیشم چرا؟ من کسی بودم که در هنگام انتخاب رشته صرفا یادگیری برایم مهم بود حتی می گفتم به فرض اگر دانشگاه قبول نشم خودم با مطالعه معلوماتم رو افزایش می دهم مهم اینه که بدانم می دونم این نهایت ایده آلگراییه البته غلط چون دانسته ای که در معرض عمل قرار نگیره یقینا ناقص و زودگذره! اما پلیمر همه عشقم بود و من آن شدم که نباید! کسی که فقط درسها رو پاس می کرد اگر وقت برای خوندن نمی گذاشتم به این دلیل بود که درسی که خیلی براش وقت می گذاشتم ماندگاریش خیلی بیشتر از درس شب امتحانی نبود هر دو فراموش می شدند! اینها مهم نیست مهم اینه که وقت هدر دادن کار منه و من اینگونه نبودم باید خودم را پیدا کنم می دانم که می توانم اما نمی دانم چگونه بذر خواستن را در وجود خود پرورش دهم!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ - فاطمه مصطفوي